تبليغاتX
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
التماس دعا
نامه های فراموش شده



شهيد بابايي در سال 1349 براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت. طبق مقررات دانشكده مي بايست هر دانشجوي تازه وارد به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد. آمريكائي ها، در ظاهر، هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند؛ ولي واقعيت چيز ديگري بود. چون عباس در همان شرايط نه تنها تمام واجبات ديني خود را انجام مي داد بلكه از بي بند و باري موجود در جامعه غرب پرهيز مي كرد. هم اتاقي او در گزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس مي نويسد، يادآور مي شود كه بابايي فردي منزوي و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است و از نوع رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديداً به فرهنگ و سنت ايراني پايبند است. به هر حال شخصي است«غير نرمال»؛ و پيداست كه منظور از آداب و هنجارهاي اجتماعي در غرب چه چيزهايي است. همچنين گفته بود كه او به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند؛ كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. گزارشهاي آن آمريكايي بعدها باعث شد تا گواهينامه خلباني به او اعطا نشود، و اين در حالي بود كه او بهترين نمرات را در رده پروازي به دست آورده بود.

 

روزي در منزل يكي از دوستان راجع به چگونگي گذراندن دوره خلباني اش از او سؤال كردم. او پاسخ گفت:

ـ خلبان شدن ما هم عنايت خداوند بود.

گفتم:

ـ چطور؟

 

گفت:

ـ دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود؛ ولي به خاطر گزارش هايي كه در پرونده خدمتي‌ام درج شده بود تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند؛ تا سرانجام روزي به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال آمريكايي بود احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من در جلو او، روي ميز بود. ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم در امر خلباني اظهار نظر مي كرد. او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم. از سؤالهاي ژنرال بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت؛ زيرا احساس مي كردم كه رنج دو سال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم، همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم. در همين فكر بودم كه درِ اتاق به صدا درآمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود. با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم به ساعتم نگاه كردم؛ وقت نماز هر بود. با خود گفتم كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست. همين جا نماز را مي خوانم. ان شا‌ءالله تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه‌اي را كه در آنجا بود به زمين انداختم و مشغول خواندن نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم و يا بشكنم؟ بالاخره گفتم نمازم را ادامه مي دهم و هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالي كه بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال عذرخواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت، نگاه معناداري به من كرد و گفت:

 

ـ چه كردي؟

گفتم:

ـ عبادت مي كردم.

گفت:

ـ بيشتر توضيح بده.

 

گفتم:

ـ در دين ما دستور بر اين است كه در ساعتهايي معين از شبانه روز، بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعت زمان آن فرا رسيده بود؛ من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم.

 

ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت:

ـ همه اين مطالبي كه پرونده تو آمده مثل اين كه راجع به همين كارهاست. اين طور نيست؟

پاسخ دادم:

ـ آري همين طور است.

او لبخندي زد. از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت من خوشش آمده بود. با چهره اي بشّاش خودنويسش را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت:

 

ـ به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد. براي شما آرزوي موفقيت دارم.

من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:55  توسط امیرحسین   | 



در سال 1329 در شهرستان قزوين ديده به جهان گشود. دوره ابتدايي را در دبستان «دهخدا» و دوره متوسطه را در دبيرستان «نظام وفا»ي قزوين گذراند.

در سال 1348، در حالي كه در رشته پزشكي پذيرفته شده بود، داوطلب تحصيل در دانشكده خلباني نيروي هوايي شد. پس از گذراندن دوره آموزشي مقدماتي خلباني، تحت تكميل دوره، به كشور آمريكا اعزام گرديد. در اين مدّت، دوره آموزشي خلباني هواپيماي شكاري را با موفقيّت به پايان رساند و پس از بازگشت به ايران، در سال 1351، با درجه ستوان دومي در پايگاه هوايي دزفول مشغول به خدمت شد.

همزمان با ورود هواپيماي پيشرفته «F-14» به نيروي هوايي، شهيد بابايي در دهم آبان ماه 1355، براي پرواز با اين هواپيما انتخاب شد و به پايگاه هوايي اصفهان انتقال يافت.

 

پس از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزانه، به عنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه هوايي اصفهان به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب پرداخت. شهيد بابايي در هفتم مرداد ماه 1360 از درجه سرواني به سرهنگ دومي ارتقا پيدا كرد و به فرماندهي پايگاه هشتم اصفهان برگزيده شد. وي در نهم آذرماه 1362، ضمن ترفيع به درجه سرهنگ تمامي، به سِمت معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي منصوب گرديد و به ستاد فرماندهي در تهران عزيمت كرد.

 

سرانجام در تاريخ هشتم ارديبهشت ماه 1366 به درجه سرتيپي مفتخر شد و در پانزدهم مرداد ماه همان سال، در حالي كه به درخواستها و خواهشهاي پي در پي دوستان و نزديكانش مبني بر شركت در مراسم حجّ آن سال پاسخ رد داده بود، برابر با روز عيد قربان در حين عمليات برون مرزي به شهادت رسيد.

شهيد، سرلشگر خلبان، عباس بابايي در هنگام شهادت 37 سال داشت. از او يك فرزند دختر به نام سُلما و دو فرزند پسر به نامهاي حسين و محمّد به يادگار مانده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:45  توسط امیرحسین   | 



«خانم اقدس بابايي»

 

هميشه پدرم آرزو داشت، عباس پزشك و ترجيحاً دكتر داروساز شود. شايد اين بدان علّت بود كه خودش كمك داروساز بود و چنين مي پنداشت كه اگر عباس پزشكي بخواند، در آينده خواهد توانست با دريافت جواز داروخانه، در كنار هم كار كنند، از اين رو در تعطيلات تابستان يكي از سالها كه عباس در دبيرستان درس مي خواندند او را به داروخانه اي معرفي مي كند و از مسئول داروخانه مي خواهد تا مهارتهاي نسخه خواني را به او بياموزد. خاطرم هست كه عباس هيچ علاقه اي به كار در داروخانه نداشت؛ ولي مثل هميشه به خاطر احترام به خواسته پدر پذيرفت و تمام تابستان آن سال را در داروخانه مشغول به كار برد.

مدتها گذشت و عباس پس از پايان تحصيلات متوسطه در كنكور دانشكده پزشكي و آزمون ورودي دانشكده خلباني به طور همزمان پذيرفته شد؛ ولي چون علاقه اي به پزشكي نداشت و به خاطر اشتياقِ فراواني كه به استخدام در نيروي هوايي داشت به دانشكده خلباني رفت. پس از گذرانيدن دوره هاي مقدماتي به منظور ادامه تحصيل عازم آمريكا شد و پس از پايان دوره خلباني هواپيماهاي شكاري به ايران بازگشت و ما به شكرانه بازگشت او از آمريكا، گوسفندي قرباني كرديم. يكي دو روز بعد به هنگام تقسيم گوشت ميان افراد بي بضاعت، در حال عبور از كنار آن داروخانه بوديم كه ناگهان عباس اتومبيل را متوقف كرد و گفت:

 

ـ چند لحظه در ماشين بمانيد؛ من سري به داروخانه مي زنم و فوري بر مي گردم.

عباس رفت و بعد از زماني تقريباً طولاني برگشت. از او پرسيدم:

ـ چه كار داشتي؟ چرا اين قدر دير آمدي؟ آخر گوشتها بو گرفت.

ابتدا سرش را به زير انداخت و چيزي نگفت و وقتي پافشاري مرا ديد گفت:

 

ـ حدود هفت، هشت سال پيش در اين داروخانه كار مي كردم. روزي صاحب اين داروخانه به من حرف ركيكي و چون من در آن موقع بچّه بودم و نمي توانستم از خودم دفاع كنم. به تلافي آن حرفِ زشت، فلاكس چاي او را شكستم. حالا امروز رفتم تا جبران خسارت كنم و پولش را بپردازم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 16:39  توسط امیرحسین   | 



«خانم اقدس بابايي»

 

هر ساله بنا به رسم ديرينه اي كه در خانواده ما بوده است، به مناسبتهاي گوناگون، در منزل، جلسة تلاوت قرآن و ذكر احكام برگزار مي شود. در اين جلسات كه ويژه خواهران است، پس از صرف آش نذري، جلسه به پايان مي رسد.

 

در يكي از همين روزها، عباس به منزل ما آمد. گفتم:

ـ عباس! به موقع آمدي. بيا يك كاسه از اين آش نذري بخور.

 

در حالي كه قصد داشتم تا او را به اتاقي خلوت راهنمايي كنم، او عذر خواست و گفت كه بايد برود. كاسه‌اي آش برايش آماده كردم. چند قاشق از آن خورد. وقتي هياهوي خانم ها را در خانه شنيد، قرآن كوچكي را كه هميشه با خود همراه داشت از جيبش بيرون آورد و آيه اي از آن را به من نشان داد و گفت:

 

ـ اين آيه را برايشان بخوان و معني كن تا آن را بفهمد و وقتي از اينجا خارج مي شوند چيزي از قرآن ياد گرفته باشند و اينگونه با حرف زدنهاي بيخود وقت خود را بيهوده تلف نكرده باشند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:42  توسط امیرحسین   | 



سرلشكر شهيد ، منصور ستاري در سال 1327 در روستاي ولي آباد ورامين ديده به جهان گشود . پدرش ، مرحوم « حاج حسن » شاعري فاضل بود كه ديواني از او به نام « ماتمكده عشاق » به يادگار مانده است .

 

منصور ستاري دوران ابتدايي را در مدرسه ولي آباد ورامين و دوران متوسطه را در قريه « پوينك » باقر آباد به پايان رسانيد . وي در طول دوران تحصيل همواره يكي از شاگردان ممتاز كلاس به شمار مي‌رفت .

 

شهيد بزرگوار پس از اخذ ديپلم متوسطه ، در سال 1346 وارد دانشكدة‌ افسري شد و پس از پايان دورة‌دانشكده به درجة ستوان دومي نايل آمد . در سال 1350 جهت طي دورة‌ علمي كنترل رادار به كشور آمريكا اعزام شد و پس از گذراندن دورة‌يكساله ، در سال 1351 به ايران بازگشت و به عنوان افسر كنترل شكاري نيروي هوايي مشغول به كار شد .

 

شهيد ستاري در سال 1354 در كنكور سراسري شركت كرد و در رشته برق و الكترونيك پذيرفته شد . تعدادي از واحدهاي دانشگاهي را گذرانده بود كه با پيروزي انقلاب اسلامي و شروع جنگ تحميلي تحصيل را كنار گذاشت و همدوش ديگر آحاد مردم به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب پرداخت.

 

وي افسري مؤمن ، متعهد ، شجاع ، آگاه ، تيزهوش و كاردان بود . طرح‌ها و ابتكارهاي زيادي در تجهيز سيستم‌هاي راداري ، پدافندي به اجرا گذاشت كه در طول جنگ تحميلي توان نيروي هوايي را در سرنگوني هواپيماهاي متجاوز دشمن دو چندان نمود .

 

تيمسار ستاري به علت فعاليتهاي بيش از حدي كه در اجراي طرح‌هاي جنگي از خود نشان داد ، درسال 1362 به سمت معاون عمليات فرماندهي پدافند نيروي هوايي منصوب شد . طرح‌ها و برنامه‌هايي كه شهيد ستاري ارائه مي‌داد بسيار منطقي ، عملي ، كاربردي و مؤثر بود . از اين رو در سال 1364 به عنوان معاونت طرح و برنامه نيروي هوايي برگزيده شد و به علت لياقت و كارداني و شايستگي كه از خود نشان داد ، در بهمن ماه سال 1365 با درجة سرهنگي به سمت فرماندهي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران منصوب شد و تا هنگام شهادت عهده دار اين مسئوليت بود .

 

شهيد سرلشكر ، منصور ستاري در طي مدتي كه زمام امور نيروي هوايي را به عهده داشت با اجراي دهها طرح و برنامه‌هاي كوتاه و بلند مدت ، منشأ خدمات ارزشمندي در نيروي هوايي بود . وي هنگام شهادت 46 سال داشت و از ايشان سه دختر و يك پسر به يادگار مانده است .

« روحش شاد و يادش گرامي باد ! »

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:37  توسط امیرحسین   | 



« خانم زواره‌اي ، مادر شهيد ستاري »

 

وقتي منصور ، سه چهار ساله بود ، از رعد و برق خيلي مي‌ترسيد . هميشه به او مي‌گفتم :

پسرم ! « آسمان غرنبه » كه چيزي نيست و با تو كاري ندارد .

اما منصور ، حرفم را باور نمي‌كرد و مي‌گفت :

نه ، اين آسمان غرنبه آدم را مي‌برد .

 

به همين خاطر هر وقت هوا ابري مي‌شد ، از ترس رعد و برق هرجا بود ، خودش را سريع به خانه مي‌رساند و يا اگر پيش پدرش بود ، زير عباي او پنهان مي‌شد .

 

در يكي از روزها كه پدرش در خانه نبود ، آسمان به سرعت ابري شد و هر لحظه احتمال مي‌رفت كه باران بگيرد . ديدم منصور در خانه نيست . سريع به بيرون رفتم تا اگر صداي رعد و برق آمد ، منصور نترسد . در همين حين ، صداي رعد و برق شديدي در هوا پيچيد . منصور را ديدم كه از ترس پا به فرار گذاشته . تا مرا ديد ، سريع خودش را به من رساند و گفت :

 

مادر منو پنهان كن ! آسمان غرنبه آمده .

زير چادرم پنهانش كردم . بعد كه كمي آرام گرفت ، با عصبانيت پرسيد :

مادر ! بابا كجاست ؟

گفتم :

رفته تهران .

 

بعد از كمي مكث گفت :

هر وقت آسمان غرنبه نيست بابا هست ، وقتي آسمان غرنبه مياد ، بابا ميره تهران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 16:38  توسط امیرحسین   | 



« ناصر ستاري ، برادر شهيد ستاري »

 

منصور ، نه ساله بود كه پدرمان را از دست داديم . من شانزده سال داشتم و تقريباً سرپرست او به حساب مي‌آمدم .

سالي كه منصور مي‌بايست به دبيرستان برود ، مادرم مقداري پول به من داد و گفت : « برو تهران براي منصور كتاب و لباس بخر ! »

 

براي اينكه لباس اندازة تنش باشد ، منصور را همراه خودم به تهران بردم . ابتدا براي خريد كتاب و لوازم التحرير به پارك شهر ، كه در آن زمان مركز خريد و فروش كتابهاي دست دوم بود ، رفتيم .

 

منصور در مسيرمان هر جا كه كتابفروشي مي‌ديد ، مي ايستاد و محو تماشاي كتابها مي‌شد . تا اينكه در جلو يكي از كتابفروشي‌ها با اصرار زياد از من خواست ، كتابي را كه جزو كتابهاي درسي‌اش نبود ، بخرم . كتاب را خريدم ؛ اما هنوز مقداري راه نرفته بوديم كه دوباره چشمش به كتاب ديگر افتاد كه فكر مي‌كنم ، راهنماي انگليسي نام داشت .

 

گفت :

اين كتاب را بخريم .

گفتم :

منصور ! ما بايد كفش ، لباس ، و كتابهاي درسي بخريم ، نه چيزهاي ديگر.

گفت :

اين هم به درد درسم مي‌خورد .

 

به ناچار از فروشنده قيمت كتاب را پرسيدم . او هم قيمتي گفت كه اگر مي‌خريدم ، پول زيادي براي خريد لباس و كفش باقي نمي‌ماند .

هر چقدر چانه زدم كه اندكي تخفيف دهد ، اثر نكرد . لذا به منصور گفتم :

منصور جان ! پولمان كم است . اگر اين كتاب را بخرم ، پولي براي كفش و لباس نمي‌ماند .

 

گفت :

كفش نمي‌خواهم .

بالاخره با اصرار و پافشاري منصور ، كتاب را خريدم و به او گفتم :

حالا براي كفش و لباست چكار كنيم ؟

در جوابم گفت :

هيچي ، كتابها را كه دست دوم خريديم ، كفش و لباس را هم دست دوم مي‌خريم !

 

غير از اين هم كار ديگري نمي‌توانستيم بكنيم . لذا به خيابان مولوي و بازار سيد اسماعيل رفتيم . در آنجا بود كه منصور ، چشمش به يك كفش دست دوم افتاد و گفت :

همين را برايم بخر .

 

گفتم :

حالا برويم ، شايد كفش بهتري پيدا كرديم .

ولي او گفت :

نه ، همين خوب است .

باز هم با اصرار منصور كفش را خريدم و چون براي لباس پول زيادي نمانده بود ، يك دست لباس معمولي و ارزان قيمت هم خريديم و به ولي آباد برگشتيم .

 

به خانه كه رسيديم ، مادر ، با ديدن كفش و لباس منصور ، ناراحت شد و شروع كرد به غرولند كردن كه : « اين چه لباس و كفشي است كه براي اين بچه خريده‌اي ؟ » گفتم : « مادر ! آقا منصور ! به جاي لباس شيك ، هر چه بخواهي كتاب خريده . شما خودتان را ناراحت نكنيد ! »

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 4:42  توسط امیرحسین   | 



در سال 1333 شمسي در روستاي «بابا سلمان» از توابع «شهريار» كرج، در خانواده‌اي مذهبي و بسيار مؤمن پسري به دنيا آمد كه نام او را «يدالله» گذاشتند؛ يدالله كلهر. چون قرار بود كه در عرصه‌اي به پهناي دشت كربلا، بار ديگر به ياري حسين زمان خود بشتابد و دستي باشد در ميان هزاران هزار دست،‌كه به ياري دين خدا و خميني كبير آمدند.

چگونگي تولد و آغاز زندگي پرثمرش را از زبان پدر بزرگوارش بشنويم كه مي‌گويد: «در سال 1333، به دنيا آمد. كودك در ميان حياط و زير آسمان آبي و زلال، پا به دنيا گذاشت. پاكي و صفاي روح بزرگش از همان موقع احساس مي‌شد. زماني كه به دنيا آمد، گوشه گوش راستش كمي پريده بود. وقتي كودك را در آغوش پدرم گذاشتم، با ديدن گوش او گفت:«اين پسر در آينده براي كشورش كاري مي‌كند. يا پهلوان مي‌شود يا شجاعت و رشادتي ستودني از خود نشان مي‌دهد.» يدالله از كودكي، بچه‌ايي ساكت، مودب و بسيار جدي بود. وقتي عقلش رسيد، خواندن نماز را شروع كرد. از همان كودكي، در صف آخر جماعت، نماز مي‌خواند.

ما به طور دستجمعي با برادرانم زندگي مي‌كرديم و يدالله از همه برادرزاده‌هايم قويتر بود؛ اما با تمام قدرت جسمي و نيرومندي، اخلاقي پهلواني و اسلامي داشت. هيچ وقت به ضعيف‌تر از خودش زور نمي‌گفت. هميشه از بچه‌هاي ضعيف دفاع مي‌كرد و مواظب آنان بود. يدالله، خيلي كوچكتر از آن بود كه معناي ميهمان و ميهمان‌نوازي را بداند؛ اما هنوز مدرسه نمي‌رفت كه بيشتر ظهرها، دوستانش را با خود به سر سفره مي‌آورد. يدالله بسيار بخشنده و مهربان بود. چون ما در روستا زندگي مي‌كرديم، يدالله شاداب، پرانرژي و بسيار فعال تربيت شد و رشد كرد. از همان كودكي در كارهاي دامداري به ما كمك مي‌كرد. بسيار زرنگ و كاري بود. از همان بچگي، يادم مي‌آيد كه شجاع و نترس بود. در بازيها ميان بچه‌ها محبوب بود و همه به او علاقه داشتند. با همه شادابي و فعال بودن، هرگز نديدم با كسي دعوا و درگيري داشته باشد و اين يكي از خصوصيتهاي مشخص اين شهيد بود. هر كس به دنبالش مي‌آمد و مي‌گفت براي ورزش برويم، مي‌گفت: «يا علي!» خلاصه هيچ وقت از ورزش و بازي روي‌گردان نبود. اما با اين همه، خيلي پرحوصله و پردل بود.» يدالله دوران ديستان را در روستا گذراند. سپس براي ادامه تحصيل، به شهريار، «عليشاه عوض» رفت و تا كلاس نهم (طبق نظام قديم) درس خواند و بعد به خاطر مشكلات راه و دوري مدرسه، به تحصيل ادامه نداد. در دوران تحصيل، هميشه درسش خوب و جزو شاگردان ممتاز بود. بهتر است براي آشنايي بيشتر با شخصيت و خلق و خوي شهيد، خاطره‌هاي خويشان و دوستان او را درباره‌اش بخوانيم، تا بيشتر و بهتر با عظمت روحي و تواناييهاي اخلاقي اين شهيد بزرگوار آشنا شويم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 16:45  توسط امیرحسین   | 



سرلشكر خلبان شهيد ، مصطفي اردستاني در سال 1328 در روستاي قاسم آباد از توابع شهرستان ورامين ديده به جهان گشود . تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در شهرستان ورامين گذراند . پس از اخذ ديپلم در سال 1348 به خدمت سربازي اعزام شد . خدمت سربازي را به عنوان سپاه دانش در يكي از روستاهاي اسفراين انجام داد . شرايط جغرافيايي منطقه در آن زمان براي كشت خشخاش مساعد بود و اهالي روستا به صورت فراگير مبادرت به كشت آن مي‌كردند . شهيد اردستاني تا جايي كه مي توانست آنها را از اين كار باز مي‌داشت .

پس از انجام خدمت سربازي ، در سال 1350 وارد دانشكدة خلباني نيروي هوايي شد . پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ايران ، به منظور تكميل دورة خلباني به كشور آمريكا اعزام شد و پس از اخذ دانشنامة خلباني به ايران بازگشت و با درجة ستواندومي در پايگاه چهارم شكاري دزفول به عنوان خلبان هواپيماي « اف 5 » مشغول به خدمت شد .

با اوج گيري انقلاب شكوهمند اسلامي و حتي قبل از آن جزء نخستين خلبانان حزب اللهي بود كه در به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي و آگاه كردن ساير قشرهاي پرسنل نيروي هوايي نقش بسزايي داشت .

شهيد اردستاني پس از انقلاب با جمعي از همكاراني اقدام به انتشار يك نشرية درون گروهي به نام « مخلصين » كرده بود كه حاوي مطالب اعتقادي و فرهنگي بود و علي رغم تيراژ محدود ، بسيار جالب توجه و در آگاه سازي پرسنل مؤثر بود .

شهيد اردستاني در سال 1359 به عنوان افسر خلبان شكاري در پايگاه شكاري تبريز مشغول به خدمت بود كه جنگ تحميلي عراق عليه ايران آغاز شد ، علي رغم اينكه در روز حملة‌ هوايي دشمن به خاك ميهن اسلامي در مرخصي به سر مي‌برد ، ولي بلافاصله خود را به پايگاه مربوطه رساند و از روز بعد پروازهاي جنگي خود را شروع كرد .

وي در سال 1360 به عنوان فرمانده پايگاه پنجم شكاري ( اميديه ) انتخاب و در اين پايگاه مشغول خدمت شد . علاوه بر مسئوليت سخت فرماندهي ، خود نيز شخصاً در پروازهاي جنگي شركت مي‌جست و نسبت به خدمات جانبي از جمله رسيدگي به امكانات زيستي و فضاي سبز و … پايگاه پنجم همت مي‌گمارد .

در سال 1363 به سمت معاون عملياتي پايگاه دوم شكاري منصوب شد . پس از 3 سال انجام وظيفه در اين مسئوليت ، در سال 1366 به عنوان مديريت آموزش عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران منصوب شد .

پس از شهادت سرلشكر خلبان عباس بابايي كه معاونت عمليات نيروي هوايي را عهده دار بود ، شهيد اردستاني به اين سمت ( معاونت عمليات نيروي هوايي ) برگزيده شد و تا زمان شهادت (15/10/1373 ) عهده دار اين مسئوليت مهم بود .

سرلشكر خلبان ، شهيد اردستاني ، در طول جنگ تحميلي ، همواره داوطلب مأموريتهاي مشكل بود و بارها اتفاق مي‌افتاد كه در يك روز ، هفت بار به خاك دشمن حمله مي‌برد و بدون شك او با انجام دادن 400 پرواز برون مرزي بر فراز خاك دشمن و 1724 ساعت پروازهاي مختلف در خاك ميهن اسلامي ، يكي از قهرمانان جنگ به حساب مي‌آيد كه چندين بار تا مرز شهادت پيش رفت تا سرانجام در مورخة 15/10/73 بر اثر سانحة‌هوايي ، به همراه فرمانده فقيد نيروي هوايي ، سرلشكر شهيد منصور ستاري و چند تن ديگر از همرزمانش ، به آروزي ديرينه‌اش رسيد و به لقاء معبود پيوست .

شهيد اردستاني به هنگام شهادت 46 سال سن داشت و از وي دو فرزند پسر و دو فرزند دختر به يادگار مانده است .

روحش شاد و يادش گرامي باد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 16:50  توسط امیرحسین   | 



« كارمند ميرزا حسن غلامي »

شهيد اردستاني علاوه بر اينكه از آسمان ايران اسلامي حفاظت مي‌كرد ، همانند يك بسيجي رزمنده در جبهه‌ها حضور مي‌يافت و همدوش « نيلوفران خاكي » ، خاك پاك ميهن را از لوث وجود فرمانبران شياطين حصانت مي‌كرد .

سال 65 در منطقة عملياتي شمال غرب در شهرستان سقز بوديم . در اين منطقه ، ستادي با نام « بيت الزهراء » براي كمك رساني به رزمندگان اسلام برپا شده بود كه مسئوليت اين ستاد به عهدة من بود .

اين ستاد كه يكي از مراكز مهم امدادي رزمندگان اسلام به شمار مي رفت . در جريان حملة هوايي دشمن مورد هدف قرار گرفت و اين بمباران دشمن ، خسارت و شهداي زيادي به جا گذاشت . شهيد اردستاني كه در منطقه حضور داشتند ، براي بررسي اثرات اين حمله به اين ستاد آمدند . از آنجا كه ستاد به نام مبارك حضرت زهرا (س) مزين بود ، بمباران آنجا او را زياد متأثر كرده بود . چهرة برافروخته‌اش حكايت از خشمي عميق داشت . همه دانستيم كه او براي تلافي لحظه شماري مي‌كند . هر چند ايشان مثل اكثر روزها آن روز نيز روزه بودند ، اما ساعتي به تقويت روحيه نيروها پرداختند ، آن‌گاه خداحافظي كرده و رفتند .

صبح فرداي آن روز ، به خاطر اين حركت عراق ، انتقام سختي از آنها گرفتند . در اين مأموريت موفق ، او و همكارانش ، نيروهاي دشمن را از منطقة « دوپازة » عراق تا مريوان زير آتش هوايي گرفتند و طبق گزارشهاي منتشره خسارات سنگيني به دشمن بعثي وارد كردند .

ساعت 9 صبح ، اندكي پس از انجام مأموريت ، با ايشان در پايگاه تبريز تماس تلفني گرفتم . او پيروزمندانه ، اما بي‌ريا گفت :

چطور بود ؟

گفتم :

عالي بود ! خوب زمين گير شدند . دستتان درد نكند !

گفت :

دشمن بايد بداند كه ما همواره آماده‌ايم ، و حملات ناجوانمردانه‌اش را بي پاسخ نمي‌گذاريم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:52  توسط امیرحسین   | 



« ستوان حميد بوربور»

آخرين روزهاي سال 66 سپري مي‌شد . فرماندهان جنگ ، مقدمات عمليات بزرگ والفجر 10 را در منطقة مريوان فراهم مي‌كردند . يكي از برنامه‌هاي مهم آماده سازي اين عمليات ، استقرار سايتهاي موشكي ، توپهاي ضد هوايي و امور پشتيباني توسط نيروي هوايي بود .

چند روزي از شروع عمليات مي‌گذشت . شبي در قرارگاه مريوان نشسته بوديم . ساعت حدود 23 بود . شهيد اردستاني به اتفاق شهيد ستاري در جمع ما حضور يافتند . با ديدن اين دو بزرگوار همة بچه‌ها شور و حال وصف ناپذيري پيدا كردند . عزم راسخ و روحية خستگي ناپذيرشان قابل تحسين بود . چون از علت حضورشان جويا شديم ، گفتند : « با يك فروند هلي كوپتر جهت بررسي منطقه عملياتي و انتخاب موضع مناسب براي استقرار سايت ، بر فراز حلبچه پرواز مي‌كرديم كه به علت بروز نقص فني هلي‌كوپتر ناچار به فرود اضطراري شديم . »

گفتم :

ببخشيد تيمسار شام خورديد ؟

خير

اگر اجازه بدهيد غذايي فراهم كنيم !

متشكر ! مقداري نان و پنير كفايت مي‌كند .

پس از خوردن چند لقمه نان و پنير گفتند :

اگر به ماشين ما سوخت بزنيد ، حركت مي‌كنيم .

ببخشيد تيمسار! بهتره امشب استراحت كنيد .

متشكر ! كارهاي بسياري است كه بايد انجام دهيم .

سوار خودرو شدم و براي گرفتن بنزين به مخزن رفتم . پس از گرفتن بنزين به قرار گاه برگشتم . ايشان پس از دادن رهنمودهاي لازم ، خداحافظي كرده ، رهسپار منطقه ديگري شدند .

يادم نمي‌رود در اين عمليات موفق كه منجر به عقب نشيني نيروهاي عراقي از شهرهاي حلبچه ، دوجيره ، خرمال ، بياره ، طويله و ارتفاعات شاخ شميران گرديد ، ما بارها شاهد پرواز و رزم بي‌امان خلبانان شجاع نيروي هوايي از جمله حاج مصطفي بوديم . او هنگام بازگشت از هر عملياتي موفق ، بر فراز منطقة عملياتي و محل استقرار نيروهاي خودي - براي بالابردن روحية رزمندگان - اقدام به مانورهاي زيبا و ديدني مي‌كرد كه بسيار مؤثر بود .

فراموش نمي‌كنم كه در اين هنگام به اتفاق دوستان پدافندي به آسمان چشم مي‌دوختيم و هر يك با خوشحالي به ديگري مي‌گفت :

« نوع مانورش را مي‌بيني ؟ اين حاج مصطفي است ! »

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:53  توسط امیرحسین   | 



شهیدمحمدحسن نوفرستي
بعد از هشتاد روز كه از شهادت محمد محسن مي گذشت از طرف بنياد شهيد بيرجند سنگ لوح او را آوردند تا بر سر قبرش نصب كنيم . هنگام نصب يك سوراخ كوچكي به داخل قبر باز شد كه از آن سوراخ بوي عطر عجيبي بيرون آمد و تمام فضا را خشبو كرد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:15  توسط امیرحسین   | 



شهید نوراله كاظميان

 

روزيكه براي ديدن جنازه پدرم به معراج رفتم آنجا خيلي شلوغ بود . در ابتداء دستم در دست دائي ام بود . پس از مدتي دست دائي ام را رها كردم چون مرد ها قد بلند بودند از بين پاهاي آنها جلو رفتم تا به تابوت پدرم رسيدم . پدرم يخ كرده بود ولي چهره اش سالم بود .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:14  توسط امیرحسین   | 



شهید علی بلوكي
وقتي به بنياد شهيد رفتم حدود هشت جنازه در آنجا بود. من نمي دانستم كه كدام تابوت متعلق به علي است. سواد هم نداشتم در دلم گفتم: كه علي تو بعد از 15 سال آمدي و من تو را نمي شناسم. پس خودت را به من نشان بده ديدم كه يكي از تابوتها تكان خورد نفهميدم كه همان تابوت تابوت علي است. جلو رفتم و درب را باز كردم ديدم كه مقداري استخوان و يك پلاك است بعد چشمم به يك پلاستيك افتاد جلو كشيدم و داخل آنرا نگاه كردم ديدم مقداري پنبه و يك پارچه سبز داخل آن است از همان پارچه فهميدم كه اين جنازه علي است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 7:9  توسط امیرحسین   | 



شهيد محمد بهاري‌

خود شهيد برايمان تعريف كرد كه دو روز بعد از مراسم عقدكنان همسرم به او گفتم كه بيا برويم بيرون نهار بخوريم با ايشان به يك رستوران رفتيم ديدم نوشته است اسپاگتي موجود است گفتم: آقا دو پرس اسپاگتي. دو ظرف ماكاراني برايمان آورد ما مشغول خوردن شديم فكر كرديم اسپاگتي را بعداً مي آورد. گفتيم: آقا اسپاگتي را بياوريد گفت: مگر شما دو پرس اسپاگتي نخورديد؟ باز هم مي خواهيد! تازه آن وقت فهميديم ماكارواني و اسپاگتي يكي است. از آن وقت به بعد بچه ها اسمش را بچه قلعه گذاشته بودند.

گوينده :ناصر گنجعلي

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:6  توسط امیرحسین   | 



شهیدحسین افچنگي
بچه ام كه به دنيا آمد نامش را به ياد پدرش محمد حسين گذاشتم.به مادرم گفتم:مادر ببين بچه عيب و نقصي ندارد.گفت:نه مادر بچه سالم است.گفتم من كربلائي حسين را در خواب ديدم كه گفته :بچه ناقص به دنيا مي آيد.مادرم گفت:بچه كه سالم است.روز هفتم او را بردم ختنه اش كردم او مريض شد لباسهايش را از تنش در آوردم و دوباره كه آمدم تنش كنم متوجه شدم كه كتف راست از زير بغل تا شانه به اندازه يك ريالي سوراخ است.من گريه گردم گفتم:مادر تو كه مي گويي بچه سالم است. بالاخره بچه را برداشتم و به دكتر بردم.دكتر گفت:اين بچه بايد عمل شود.من آن موقع نمي دانستم كه بنياد شهيد هست.يك روز حاج آقاي صابر كه رئيس بنياد شهيد بود به منزل ما آمد،شنيده بود كه من بچه اي را به دنيا آوردم و به ديدن بچه آمده بود.گفتم:كربلائي حسين را در خواب ديدم كه گفته بود اين بچه ناقص به دنيا مي آيد.وقتي ايشان بچه را ديد گريه اش گرفت و گفت:شهدا در خواب و بيداريشان هم براي ما زنده اند.بعد از چند وقت ايشان هم شهيد شد.بچه كه 30 ،40 روز كه شد رفتم مشهد براي او شناسنامه بگيرم.به سمت حرم رفتم در جلوي حرم يك آقايي را از من گرفت و اسمش را پرسيد گفتم:محمد حسين است.گفت:نام خوبي است.او را بوسيد و در گوش او اذان گفت.بعد بچه را به من داد.من داخل حرم رفتم و گريه كردم و گفتم:آقا جان من اگر از تو كمك مي خواهم من بچه ام را مي خواهم بيمارستان پسرم اين بچه 40 روزه را چه طوري عمل كند امكان دارد زير عمل بميرد خدايا من از تو كمك مي خواهم و از تو طلب حاجت كرده ام كه اين بچه را تو شفا بدهي.من به بيمارستان رفتم تا بچه را براي عمل آماده كنم ديدم فقط آصاري از يك سوراخ است ولي بدن او سالم است.دكتر كه بچه را ديد گفت:تو خواب ديدي؟گفتم:آقاي دكتر اين سوراخ بود فقط من به حرم رفتم و در آنجا آقايي آمد و بچه را از من گرفت بوسش كرد اسمش را پرسيد و در گوش او اذان و اقامه خواند بعد من رفتم حرم با امام رضا (ع) درد دل كردم و بعد ؟آمدم اينجا دكتر گفت:از همان اول كه خواسته اي خودش هم شفا داده است.از آن موقع اين بچه هيچ وقت مريض نشد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 22:1  توسط امیرحسین   | 



شهیدمحمدحقانی تکانلو
يك روز قبل از شهادتش تلفن زد و گفت:" مادرجان، وسايل دامادي برايم تهيه نكنيد، چون من همه چيز را آماده كرده ام و اول همين ماه مي آيم كه مرا داماد كنيد. " يكي دو روز بعد ديدم كه نگاه مردم نسبت به من عوض ده است. بعد آقاي شجيعي آمد و گفت: " محمد آمده است و گفته است كه اولين نفر بايد مادرم را ببينم. " من را به همراه پدرش بردند. زمانيكه عكس محمد را بر روي ماشين ديدم، متوجه شدم كه پسرم شهيد شده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:57  توسط امیرحسین   | 



شهید علی نجارزاده
گوينده :
مادرش تعريف مي كرد كه ايشان دو روز قبل از شهادتش بهترين لباسهايش را پوشيد واز همراهان تقاضاي زيارت حرم آقا امام رضا (ع) را نمود وقتي از حرم مطهر آقا امام رضا (ع) برگشت گفت : مادر جان با امام رضا (ع) اتمام حجت كردم كه يا شهيد شوم يا شفا پيدا كنم البته بيشتر دعاي شهادت كردم و پس از دو روز به شهادت رسيد .
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:50  توسط امیرحسین   | 



روزي برادرم خاطره اي از سيد علي را براي من نقل كرد . مي گفت: روزي به سيد علي گفتم :الان چندين سال است كه از جنگ مي گذرد و شما با اينكه مسئوليتهاي سنگيني داشتي و هميشه در منطقه يا در خط مقدم بودي ، چطور شده كه تا به حال به شهادت نرسيده اي ؟ در جوابم گفت : من سه آرزو دارم كه اگر انشا الله بر آورده شود ديگر هيچ مانعي براي به شهادت رسيدن من نيست . يكي اين كه انشا الله خانة خدا را زيارت كنم ، دوم اينكه دوست دارم خانه اي بسازم تا براي خانواده ام سر پناهي باشد تا بعد از من در اين زمينه مشكلي نداشته باشند و سوم اينكه انشا الله خداوند به من يك فرزند عطا كند كه در آينده ادامه دهندة راه من باشد .

گوینده :همسر شهید

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 20:41  توسط امیرحسین   | 



شهید مهدی دورگری

مهدی دورگری از شهدای ویژه کلاس دوم اینجانب بود که در آن زمان ما فعالیتهای بسیج را در مسجد دیگری سپری می کردیم. ایشان نیز از بچه های پرشور و خوش مزه کلاس بود. دوستان کلاس، اسم او را مهدی مگس کش گذاشته بودند، برای اینکه شبهای پاس که در مسجد استراحت می کردیم این بزرگوار با حرکات خوش مزه ای که داشت برای همه عزیزان شیرین بود، با انگشتان خود به حالت سیلی به پیشانی دوستانشان می زدند و می گفتند مگس بود، کشتمش. باید یادآور شوم که در ماه مبارک رمضان چون تشکیل پاسداری از انقلاب اسلامی بعد از افطارف نماز مغرب و اعشاء برگزار می شد، برادران ما زحمت می کشیدند و برای خود سحری می آوردند. در این مورد هم ایشان مطالبی داشتند که از گفتن آنها معذوریم.

تا بلاخره ایشان و آقای مجید سلطانی که یکی دیگر از اعضای کلاس ما بودند به اتفاق به جبهه اعزام شدند. ایشان زمان اعزام مطالب بسیاری را با من در میان گذاشتند که از جمله آن مطالب عنوان شده این بود که ایشان فرمودند: احمد آقا من می روم و می دانم که شهید می شوم و از جنازه من هم چیزی پیدا نمی کنید و بدانید که من مشتاقانه به سوی معشوقم می روم. از من تقاضایی کردند که اگر رادیوی کوچکی دارید به من بدهید، من در خانه یکی داشتم و به او دادم و ایشان گفتند اگر گم شد حلال کنید. زمان گذشت، عاشق به معشوق رسید. آقای مجید سلطانی موج زده برگشتند.

مهدی دورگری شهید شد و عینک و رادیوی او را از محل شهادت آوردند.

خدایا ما را کمک کن کاری کنیم تا مدیون خون شهیدان نباشیم.

 

انشاا....

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:40  توسط امیرحسین   | 



شهید حسین گندمکار

وای که این شهدا چه کرده اند که انسان مات و بهت زده می ماند.

شهید حسین گندمکار از کسانی بودند که این بنده حقیر از بچگی ایشان در محل کار، توفیق همکاری با ایشان را داشتم. از آنجایی که این بچه فرد استثنایی و با ذوقی بود ن او را با خودم به بسیج و کلاسهای رزمی آوردم. کم کم ایشان لیاقت خود را نشان داد به طوریکه وقتی بنده به جبهه ها اعزام می شدم محل کارم را در اختیار او و عزیز دیگری به نام آقای جعفر خدایاری که از جانبازان می باشند می گذاشتم و این دو پسربچه کارها را به نحو احسن اداره می کردند تا زمان آن فرا رسید که ایشان در زمان جنگ به خدمت سربازی اعزام شوند و در طول خدمت کمکهای شایانی به جبهه ها داشتند. در اواخر خدمتش به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در همان زمان بود که آقای جعفر خدایاری نیز مجروح و به درجه جانبازی رسید. خوب است به یک نکته اشاره کنم، اوایل انقلاب جوانها بعضاً وضع خاصی داشتند ا زجمله ایشان که چون من علاقه خاصی به ایشان داشتم نگران مطلبی بودم که آیا ایشان اعمالشان به گونه ای بوده که جزو شهدا محسوب شوند یا نه. این موضوع من را نگران کرده بود تا اینکه سال 65 به زیا